واکنش بابایی
روزی که من مطمئن شدم که عضو جدید خونواده مون رو قورت دادم
....11رمضووون بود و ما هم افطاری دعوت بودیم..بعدش باباجونی زنگ زد به مامان و بابای من و گفت بعد افطار بیاین خونه مون کارتون دارم....فک کنم اون بنده خداها کلی استرس گرفتن که چی شده.....!!بعدشم رفت از یکی از شیرینی فروشی های خومشزه...شیرینی نسکافه ای خرید
.....وقتی هم که اومدن خودش بهشون خبرو داد و دیگه کلی همه خوشحال شدن....15 رمضون هم که تولد امام حسن مجتبی (ع) بود زنگ زد به مامان و بابای خودش و بعد تبریک میلاد گفت بهتون عیدی میدم که بازم دارین نوه دار میشین...و اونا هم کلی خوشحالیدن....دیگه اینطوریا.....خلاصه الان که حدود هفته33 هستیم دست بابا درد نکنه خیلی کمک حالم بود و خیلی جاها برا خیلی چیزا از خودش گذشت که من و شما راحت باشیم...شما هم سعی کن قدر این بابا رو بدونی و سالم و صالح باشی....آفیییییین دخمل قشنگ.....


واکنش بابایی 

